تبليغاتX
عشق پاداش آخرین قطره باران است -
عشق پاداش آخرین قطره باران است

Home Email Archive Designer

نقطه ها در هم آميختند . . . خطها شکستند . . . زمان کشيده شد . . . و حال تو مرا می خواهی . . . نمی دانم که چه هنگام من هم نقطه ای خواهم شد . . . حال هم شايد نقطه ای باشم . . . در پس آسمانی پر از نقطه های نورانی و خاموش . . . می روم تا به نور برسم . . . سو سو های نور که از روبرويم می آيند و می روند و شايد اين منم که سرگشته و گم از کنارشان عبور می کنم . . . اين آخرين نقطه است يا آن يکی ؟ اين آخرين سوسو است يا آن يکی ؟ اين آخرين راه است يا آن يکی ؟ . . . ان يکی . . .آری آن يکی . . . يکی بوده و يکی هست

     

 

 

به مرادم روی آوردم همه چی را با تلخی شروع کرد
به دفتر خاطراتم روی آوردم، تلخی های گذشته را به یادم آاورد
به گذشته روی آوردم که پر از درد و غصه بود
به آینده روی آوردم هنوز وقتش نبود
به دریا روی آوردم خروشان شد
به شمع روی آوردم اشک ریخت و خاموش شود
به ابر روی آوردم باران شد و بارید
به آتش روی آوردم خاکستر شد
به رنگین کمان روی آوردم رنگ زیبایش را از دست داد
به چشمه روی آوردم خشک شد وبی آب شد
به پرندگان روی آوردم آوای غم سرودند
به زمان روی آوردم دفتر غم برویم گشود.

به تو روی اوردم....رو ازت سالم می خواهم دفتر رحمتت رو بگشا

 

 

در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو

 

 

 

 

تا شقايق هست.....
 
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .

                                                                 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:44 توسط dj_30na |