به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟

آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟
بگذار دنيا مرا ناديده بگيرد ، بگذار زندگي کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمني کند، آرزوهايم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پايم را زنجير کند ...
ولي باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنيا خواهم گرفت .
مي گويند :" خواستن توانستن است" ...
مي گويند:" تنها کسي نمي تواند که نا اميد است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر مي شود کسي نخواهد زندگي کند ؟
نخواهد برخيزد و بايستد؟
همه اين نتوانستن هاي قدرتمند نااميدي درپي دارد ولي من نا اميد نيستم،
باز هم مي گويم: "من از سلاله ي درختانم تنفس هواي مانده ملولم مي کند ...پرنده اي که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ي درختانم و درختان ايستاده مي ميرند، من به ميدان زندگي پشت نمي کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگي خواهم گرفت ، من مي خواهم معجزه کنم ، مگر نه اينکه خداوند معجزه را به دستان برگزيدگانش جاري ميسازد ؟و مگر نه اينکه او مرا برگزيده براي اين امتحان خطير ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من مي خواهم معجزه کنم ...
حتي اگر روزي زندگي با تلخي هايش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببيند ... پاهايم را تا زانو قطع ميکنم، تا باز هم ايستاده باشم .
...معجزه يعني من ، يعني تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهيم کرد، شک نکن !
آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟
زندگي سهم کمي نيست ، مگر شک داري ؟
در رگ زنده ي اين هستي خواب آلوده
باور معجزه جاريست ، مگر شک داري ؟

سرزمين من آن سوي تو !
آن سوي دريچه هاي نگاه توست !
در سکوتي دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله اي به اندازه هزار سال نوري بين خودم و تو مي بينم ...
تو گذشتي از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه اي به سوي تو !
نمي دانم !
به گمانم دريچه ي نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگي را خوب ديد و نواي باران را شنيد ...
کسي آن سوي سرزمين خواب من موسيقي باران را زمزمه مي کند ...
و به گمانم هراس هاي عاشقي من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوي سرزمين واقعي و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزميني دور از رويا ...
سرزميني زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوي تو !
آن سوي دريچه هاي نگاه توست !
دريچه هايي که بسته اي حتي به روي خودت ...
کافي ست نگاهي کني به ستاره اي که آن گوشه آسمان به تو چشمک مي زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو مي ماني و ستاره ...
تو مي ماني و نواي باران ...
تو مي ماني ... و شايد من ...
فقط کافي ست نگاهت را کمي سبز کني ؛
آن وقت سرزمين بي رنگت ؛
رنگي مي گيرد آن چنان خيال انگيز
که خيال هاي مرا هم غرق در خود مي کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و
خيال هاي هراس انگيز دوري از تو ...
دوري از تو و نگاه مبهمت


