تبليغاتX
عشق پاداش آخرین قطره باران است -
عشق پاداش آخرین قطره باران است

Home Email Archive Designer

به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟

شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را ...
كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر بنود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت ...
گم كرده ام خويش را ...
گم مي كنم خويش را ...
بين گفتن و انديشيدن ...
بين گريزو ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست ...
هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مي اندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم ...
چرا تو هيچ وقت تو نيستي ؟ ...
من يه دست گم شده نيستم ...
من همان نيستم كه تو گفتي ...
زودتر از ان كه پرواز كني پريدي ...
من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران ...
و « تو » تو نيستي ..
به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي
 

آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟

بگذار دنيا مرا ناديده بگيرد ، بگذار زندگي کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمني کند، آرزوهايم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پايم را زنجير کند ...
ولي باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنيا خواهم گرفت .
مي گويند :" خواستن توانستن است" ...
مي گويند:" تنها کسي نمي تواند که نا اميد است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر مي شود کسي نخواهد زندگي کند ؟
نخواهد برخيزد و بايستد؟
همه اين نتوانستن هاي قدرتمند نااميدي درپي دارد ولي من نا اميد نيستم،
باز هم مي گويم: "من از سلاله ي درختانم تنفس هواي مانده ملولم مي کند ...پرنده اي که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ي درختانم و درختان ايستاده مي ميرند، من به ميدان زندگي پشت نمي کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگي خواهم گرفت ، من مي خواهم معجزه کنم ، مگر نه اينکه خداوند معجزه را به دستان برگزيدگانش جاري ميسازد ؟و مگر نه اينکه او مرا برگزيده براي اين امتحان خطير ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من مي خواهم معجزه کنم ...
حتي اگر روزي زندگي با تلخي هايش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببيند ... پاهايم را تا زانو قطع ميکنم، تا باز هم ايستاده باشم .
...معجزه يعني من ، يعني تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهيم کرد، شک نکن !
آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟
زندگي سهم کمي نيست ، مگر شک داري ؟
در رگ زنده ي اين هستي خواب آلوده
باور معجزه جاريست ، مگر شک داري ؟


سرزمين من آن سوي تو !
آن سوي دريچه هاي نگاه توست !


در سکوتي دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله اي به اندازه هزار سال نوري بين خودم و تو مي بينم ...
تو گذشتي از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه اي به سوي تو !
نمي دانم !
به گمانم دريچه ي نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگي را خوب ديد و نواي باران را شنيد ...
کسي آن سوي سرزمين خواب من موسيقي باران را زمزمه مي کند ...
و به گمانم هراس هاي عاشقي من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوي سرزمين واقعي و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزميني دور از رويا ...
سرزميني زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوي تو !
آن سوي دريچه هاي نگاه توست !
دريچه هايي که بسته اي حتي به روي خودت ...
کافي ست نگاهي کني به ستاره اي که آن گوشه آسمان به تو چشمک مي زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو مي ماني و ستاره ...
تو مي ماني و نواي باران ...
تو مي ماني ... و شايد من ...
فقط کافي ست نگاهت را کمي سبز کني ؛
آن وقت سرزمين بي رنگت ؛
رنگي مي گيرد آن چنان خيال انگيز
که خيال هاي مرا هم غرق در خود مي کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و
خيال هاي هراس انگيز دوري از تو ...
دوري از تو و نگاه مبهمت


 
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:35 توسط dj_30na |