تبليغاتX
عشق پاداش آخرین قطره باران است -
عشق پاداش آخرین قطره باران است

Home Email Archive Designer
                                        گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه بايد بروم حو صله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسا له اي نيست

 

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد

با رفتن تو دیدگانم خونین وتر شد

دیگه توان شعر گفتن در بر من نیست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگین ترینم در نبودت بین یاران

خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران....

 

 درد عشقی کشیده​ام که مپرس

زهر هجری چشیده​ام که مپرس

گشته​ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده​ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می​رود آب دیده​ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده​ام که مپرس

سوی من لب چه می​گزی که مگوی

لب لعلی گزیده​ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج​هایی کشیده​ام که مپرس

 

عاشق شدم عاشق  سکوتمو شکستم
عشقتو باور کردم  به پای تو نشستم
گذشتم و گذشتم  من از خودم گذشتم
برای داشتن تو از جوونیم گذشتم
ببار بارون ببار  سیرآب بکن این زمینو

 

بتاب آفتاب بتاب  روشن بکن آسمونو
قسم به این ترانه ام  به شعر عاشقانه ام
به وسعت کلامم  به گریه شبانم
تو برام میمونی توی دنیای من
تو برام میخونی توی فردای من

 

دلا لعنت به تو باد که دل بردي زدست و
رها کردي دل بي تاب ما را غم عشقت به
دل دارم که عاشق را دوايي نيست مگر

سيماي مه رويت بيا اي دلبر و جانم غم
عشقت به دل دارم اي فسون گر من
افسون کردي تو قلبم که تاب ديدارت ندارد

 

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

 

نمی خواهم که خاموشت ببینم

نمی خواهم سیه پوشت ببینم

ندارم طاقت یک قطره اشکی

که در نور دو چشمونت ببینم


نمی خواهم که دستت را بگیرم

زلبهای قشنگت بوسه گیرم

فقط آغوش خود بگشای شیرین

که در یک دم در آغوشت بمیرم

 

هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم
جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم

سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم
گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم
جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم
با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم
تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد
انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم

 

شبي در شب ترين شبها، تو ما هم مي شوي آيا

تو تسليم تماشا ي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با د ستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

 

عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت

مرا كه عاشقت هستم

 

 

آه از امشب

كه مرا باز خبر از يار شد

خبر از يار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را ياد شد

همه هستي ز برم تار شد

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه دگر بار دلم غمگين است

كه دو چشمم باز خونين است

كه دو پلكم سخت سنگين است

و جهان در نظرم تاريك است

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه صداي نفسم، هيچ نيست

كه دگر در سر من شور نيست

كه دگر حنجرم آواز نيست

كه دگر قلب من آزاد نيست

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

 

 

آه از امشب

كه دلم پاره شد از غم

كه همه داغم و سوزم

كه صداي خوش يارم

نكند بار دگر شادم

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم

كه دگر خسته شدم من و ندانم

كه چرا جز در و ديوار تنم

مرا هم سخني نيست هنوز

 

 

كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت

برگهاي اخر تقويم عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

توبه كردم كه دگر بوسه نگيرم زلبت

كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم

بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه كردم كه دگر توبه ی بيجا نكنم 

 

ای زندگی من

ای گل بهار من
به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم

ای زندگی من
گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم
بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان بذیر است

آن زمان که غم زندگی من را  متلاشی میکند به تو می اندیشم
نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:55 توسط dj_30na |