می دونم تا حالا دیگه منو از پشت نقاب کلمات تکراری شناختی، اما آیا تو هنوزم نوشته های منو می خونی؟ برام شدی مثل قدیما، حتی نزدیک تر! روشن تر! می دونم باز هم می بینمت، نمی دونم چرا، اما مگه نه اینکه عشق همیشه همراهش امیده. ای امید من! امید بی کران من! دیگه هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم، از پریشونی ها و دردها برات بنویسم. تنها آرزوم اینه که سلامت باشی و پر از آرزو... آرزوهایی که بهشون می رسی. من از خدا همین رو می خوام!

اونقدر دلمو شکستن که یاد گرفتم چه جوری دل بشکنم ولی هیچ موقع تاحالا نخواستم یا نتونستم دلی رو بشکنم و هیچ وقت هم اینکارو نمی کنم چون می دونم چقدر سخته
اگه تو با سکوت راحتی من نه با سکوت نه با نمیدونم نه با هیچی نه با ... اصلا راحت نیستم
قبلا گفته بودم که یه تضاد و تناقضی دارم که از دستش دارم دیونه میشم و میمیرم
من قبلا اینجوری نبودم که میگی.
این رنگایی هم که میبینی از این تضاد و تناقضه.
داشتم به یه رنگی میرسدم که ....
تو این ۴ ماهه دارم دیوونه میشم.
چند وقته خواب راحت ندارم
نمیدونم
دیگه راحت اشکم در نمی یاد
حالا که گریه دوای دردمه ******** چرا چشمام اشکاشو کم میاره
اشکهای شمع چقدر زیباست با اینکه میسوزه و اشک میریزه هیچی نمیگه چون با تمام وجود میسوزه.
نمی دونم تا حالا شده یه بغض بزرگی تو گلوتون باشه و نتونین اونو بازش کنید
خیلی سخته وقتی می خواد باز بشه تنها نباشی
وقتی هم تنهایی هی گلوتو فشار بده ولی باز نشه
انگار از سرمای هوا و ... اونم یخ زده فدای گل یخ زده دلم.
می خوام تا آخر عمر سکوت کنم انگار هرکی سکوت می کنه خیالش راحت تره و فکر بقیه رو نمی کنه که همه غم خودش رو روی همه غم بقیه اضافه می کنه که لبریز بشن و ....
این روزگار چه بد روزگاریه
مگه یه دل آروم خواستن خیلیه؟
مگه از دنیا هیچ غم نخواستن خیلیه؟
مگه تنهای تنها بدون دغدغه زندگی کردن خیلیه؟
مگه ............................................................... خیلیه؟

