« نمی دانم دوستت داشتم يا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از هميشه بود.
مهربانيت رنگ باخت.گفتم به خاطر يک موجود خاکی رهايم می کنی؟
سکوت کردی.گفتی برو!
فرياد زدم نگاهم کن... نگاهم نکردی.
نمی ديدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببينم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.
همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشين من است خليفه است...»

روزی که تو را دیدم
رگبار و خروشان شد
دریای وجود من
اشکی ز سر شوقت
در چشم دلم جاری
بی خود ز خود و دنیا
گشتم، تو شدی دنیام!
من! آن منِ خسته و درمانده!
دلکنده ز دنیاها!
در عالم رویاها
آغوش در آغوشت
لبخند به لبخندت
تو که بودی که پس از تو خنده ها هم رفت
تو چه هستی که کنون بعد ازگذر سالیان دراز
گرمای عشقت می سوزدم با ذکر نامت!
دانم نمیدانی تو حال این شکسته
کنون که در غم هجرت نشسته
دارم تمنایی ز حق درباره ی تو
خندان نگه دارت لبت تا آخر عمر
شادی ز من دور و به تو نزدیک باشد
غم همچو عشق تو به من نزدیک و
همچو یاد من دور از تو باشد
افسوس و هزار افسوس
بگذشت دگر آن روز...

