اي خدا کاشکي يکي بود همدم وهم نفسم بود....
يکي بود که منو کم داشت يکي که دلواپسم بود....
يه کسي که روي شونه هاش قطره قطره اشک بريزم....
يکي که منو بفهمه حس کنم براش عزيزم....
کاشکي اون يکي تو بودي بين اين همه غريبه...
آخه غير از تو نگاه بقيه پر از فريبه....
کاشکي اون چشمات مال من بود...
کاشکي عشق تو جوابي واسه هر سوال من بود....
تو چه کردي بادل من توچي آوردي به روزم....
انگار اين تقدير من بود که به پاي تو بسوزم....
ديگه راه پس وپيش همه بن بست وبسته....
ديگه خيلي وقته اين دل زير پاي تو شکسته....
دل تو پيش غريبه شده درگير و گرفتار....
ولي من به يادت هرشب تاخود سپيده بيدار....
من تو روياي تو هستم تو تو فکر يکي ديگه....
ولي من پاي تو موندم يا تو يا که هيشکي ديگه....
سراب....
سراب بودن با تو ،ديگه رو شد که دريا نيست.....
ديگه دل کندن از تو، برام پايان دنيا نيست.....
چه معصوم باورت کردم،من ديونه ي ساده.....
بيا از پشت مه بيرون ،نقابت ديگه افتاده.....
واسه برگشتنت ديره که دستات پر زتقصيره.....
واسه دل کندن از تو ديگه گريه ام نمي گيره.....

بهاي بودن با تو ،گذشن از جووني شد.....
دريغا فصل سبز من، پر از برگ خزوني شد....
ته هر جمله از حرفات، يه بن بست و يه شايد بود.....
سر هر خواهشت حتي ،يه اجبار و يه بايد بود.....
خيال کردم رفيقي تو، خيال کردم وفا داري.....
ميخواستم سقف من باشي، ولي افسوس آواري.....

کی فکر می کرد.....
کي فکر ميکرد يروز نگات، اينجوري داغونم کنه.....
آواره و در بدر کوه و بيابونم کنه.....
عشق تو اينجوري بياد ،رخنه نه تو تن من.....
مثل يه سيلاب بزنه ،خراب و ويرونم کنه.....

کي فکر مي کرد منو به هم ،نشون بدن مردم شهر.....
قصه تو مضحکه اهل خيابونم کنه.....
کي فکر مي کرد عشق تو از اونهمه غرور من.....
يه کوه گريه بسازه، ابر بهارونم کنه.....

کي فکر ميکرد چشماي تو يه روز بشه اسلحه و.....
خشاب سرمه ات بزنه ،گلوله بارونم کنه.....
از يه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم مي شه.....
هميشه اين عاشقه که،بپاي عشق حروم مي شه.....

کي اشکاتو پاک ميکنه شب ها كه غصه داري.....
دست روي موهات ميکشه وقتي منو نداري.....
شونه ي کي مرهم حق حقت ميشه دوباره.....
از کي بهونه ميگيري شبهاي بي ستاره.....
برگ ريزهاي پاييز کي چشم به راهت نشسته.....
از جلو پا جمع ميکنه برگ هاي زرد و خسته.....
کي منتظر مي مونه حتي شبهاي يلدا.....
تا خنده رولبات بياد شب برسه به فردا.....
کي از سرود بارون قصه برات ميسازه.....
از عاشقي مي خونه وقتي راه به راهته.....
کي از ستاره بارون چشماشو هم ميزاره.....
نکنه ستاره اي بيادو ياد تو رو نياره.....
اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم
گفتم : تا هميشه پيشم ميموني
گفت : آره
گفتم : باهام بازي ميکني؟
گفت : نه
گفتم : واسه چي؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واسه چي؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوي اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولي...
گفتم : ولي چي؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : اره ولي اخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي
گفتم : اين پيشم ميمونه
گفت : نه اين هم تنهات ميزاره
گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم
گفتم : نه
وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت : ميدوني اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره
گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم احميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکي بهم گفت : نهات ميزاره
آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مگفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظرم به درخي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....
روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني
به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دساي يکي ديگه....
توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم : و که تنهام نگذاشتي
گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم
گفتم : تو کي هستي؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اوني که با همه ميمونه هي کس رو توي تنهايي تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود.....
