تبليغاتX
عشق پاداش آخرین قطره باران است
عشق پاداش آخرین قطره باران است

Home Email Archive Designer
                                        گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه بايد بروم حو صله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسا له اي نيست

 

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد

با رفتن تو دیدگانم خونین وتر شد

دیگه توان شعر گفتن در بر من نیست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگین ترینم در نبودت بین یاران

خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران....

 

 درد عشقی کشیده​ام که مپرس

زهر هجری چشیده​ام که مپرس

گشته​ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده​ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می​رود آب دیده​ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده​ام که مپرس

سوی من لب چه می​گزی که مگوی

لب لعلی گزیده​ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج​هایی کشیده​ام که مپرس

 

عاشق شدم عاشق  سکوتمو شکستم
عشقتو باور کردم  به پای تو نشستم
گذشتم و گذشتم  من از خودم گذشتم
برای داشتن تو از جوونیم گذشتم
ببار بارون ببار  سیرآب بکن این زمینو

 

بتاب آفتاب بتاب  روشن بکن آسمونو
قسم به این ترانه ام  به شعر عاشقانه ام
به وسعت کلامم  به گریه شبانم
تو برام میمونی توی دنیای من
تو برام میخونی توی فردای من

 

دلا لعنت به تو باد که دل بردي زدست و
رها کردي دل بي تاب ما را غم عشقت به
دل دارم که عاشق را دوايي نيست مگر

سيماي مه رويت بيا اي دلبر و جانم غم
عشقت به دل دارم اي فسون گر من
افسون کردي تو قلبم که تاب ديدارت ندارد

 

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

 

نمی خواهم که خاموشت ببینم

نمی خواهم سیه پوشت ببینم

ندارم طاقت یک قطره اشکی

که در نور دو چشمونت ببینم


نمی خواهم که دستت را بگیرم

زلبهای قشنگت بوسه گیرم

فقط آغوش خود بگشای شیرین

که در یک دم در آغوشت بمیرم

 

هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم
جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم

سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم
گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم
جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم
با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم
تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد
انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم

 

شبي در شب ترين شبها، تو ما هم مي شوي آيا

تو تسليم تماشا ي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با د ستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

 

عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت

مرا كه عاشقت هستم

 

 

آه از امشب

كه مرا باز خبر از يار شد

خبر از يار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را ياد شد

همه هستي ز برم تار شد

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه دگر بار دلم غمگين است

كه دو چشمم باز خونين است

كه دو پلكم سخت سنگين است

و جهان در نظرم تاريك است

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه صداي نفسم، هيچ نيست

كه دگر در سر من شور نيست

كه دگر حنجرم آواز نيست

كه دگر قلب من آزاد نيست

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

 

 

آه از امشب

كه دلم پاره شد از غم

كه همه داغم و سوزم

كه صداي خوش يارم

نكند بار دگر شادم

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم

كه دگر خسته شدم من و ندانم

كه چرا جز در و ديوار تنم

مرا هم سخني نيست هنوز

 

 

كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت

برگهاي اخر تقويم عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

توبه كردم كه دگر بوسه نگيرم زلبت

كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم

بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه كردم كه دگر توبه ی بيجا نكنم 

 

ای زندگی من

ای گل بهار من
به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم

ای زندگی من
گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم
بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان بذیر است

آن زمان که غم زندگی من را  متلاشی میکند به تو می اندیشم
نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:55 توسط dj_30na |


اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟

دوباره منم ودوراهی .اما این دفعه من نیستم که انتخاب میکنم.سرنوشت رقم می خوره ومن بی اراده قدم بر می دارم.

خیلی خسته ام،از همه چی دل بریدم.دیگه هیچی مثل قبل نیست. یه زمانی همه چی برام سادگی وصمیمیت خاصی داشت.دوست داشتم همه دور وبرم باشن وهیچ وقت تنها نباشم.ولی الان می خوام تنها باشم . همیشه دلم می خواست طعم دوست داشتن رو بچشم. یه نفر رو برای خودم داشته باشم که همه ی حرفای دلمو بهش بگم واون بشه سنگ صبورم.کسی که باشادیاش همه ی غصه هامو فراموش کنم. مطمئن باشم که عاشقانه دوستم داره وبرام هر کاری می کنه.کسی که من وهمون جور که هستم بخوادبا تموم بدیام.

اما شاید من پر توقعم...........

 
 

هنوز باورم نمیشه.

فکر میکنم همه چی شوخی ساده ومسخره است که به زودی تموم میشه.

همه چی یه کابوس وحشتناکه که با بیدار شدنم تموم میشه.

کاش زودتر بیدار شم.

بیدارم کن....

 

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:36 توسط dj_30na |


با تو باور کردم که میشود هم پای رنگین کمان در باران قدم زد
(عشق تو به قیمت جوانی و جون منه) امروز هوای دلم بارونیه بارونیه

می دونم برات عجیبه .
.. این همه اصرار و خواهش...این همه خواستن دستات...پنهونی حتی نوازش.
..می دونم دوسم نداری...واسه تو طلوع دردم.. . می گذری از من و می ری...
اما باز من برمی گردم...می دونم برات عجیبه...من با اون همه غرورم..
.پیش همه ی بدیهات...چه جوری بازم صبورم...می دونم واست سواله.
..که چرا پیشت حقیرم...دور می شی منو نبینی...باز سراغتو می گیرم..
.چاره ای جز این ندارم..
.آخه خون شدی تو رگ هام...می میرم اگه نباشی...بی تو من بد جوری تنهام

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:24 توسط dj_30na |


سلام بهترینم. خیلی فکر کردم. به همه چی، به احساسم به زندگی .بالاخره تصمیمم رُ گرفتم، هیچ وقت نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم، عشق تو شیرین ترین و قشنگ ترین حس هستیه. من درسته از تو دورم و شاید دیگه هیچ وقت نبینمت، هنوزم قلبم برای تو می تپه. آخرش تصمیم گرفتم نگذارم اون آخرین ذره های درخشان عشقم میون تاریکی تنهایی و تردید گم بشه.(همون چیزی که تو ازم خواستی!) همون جرقه های کوچک کافی بودند که بازم با عشقت تموم وجودم شعله وَر بشه! خوشحالم از این که این آخرین طلسم نفرت هم نتونست عشق تو رو ازم بگیره. دیگه هیچ وقت چشمهام رو نمی بندم که جادوگر دنیای خاموشی بیاد و طلسمشو مثل تیرهای زهرآلود به قلب من فرو کنه. من با عشق تو می تونم به بی نهایت برسم!
می دونم تا حالا دیگه منو از پشت نقاب کلمات تکراری شناختی، اما آیا تو هنوزم نوشته های منو می خونی؟ برام شدی مثل قدیما، حتی
نزدیک تر! روشن تر! می دونم باز هم می بینمت، نمی دونم چرا، اما مگه نه اینکه عشق همیشه همراهش امیده. ای امید من! امید بی کران من! دیگه هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم، از پریشونی ها و دردها برات بنویسم. تنها آرزوم اینه که سلامت باشی و پر از آرزو... آرزوهایی که بهشون می رسی. من از خدا همین رو می خوام!

 

اونقدر دلمو شکستن که یاد گرفتم چه جوری دل بشکنم ولی هیچ موقع تاحالا نخواستم یا نتونستم دلی رو بشکنم و هیچ وقت هم اینکارو نمی کنم چون می دونم چقدر سخته

اگه تو با سکوت راحتی من نه با سکوت نه با نمیدونم نه با هیچی نه با ... اصلا راحت نیستم

قبلا گفته بودم که یه تضاد و تناقضی دارم که از دستش دارم دیونه میشم و میمیرم

من قبلا اینجوری نبودم که میگی.

این رنگایی هم که میبینی از این تضاد و تناقضه.

داشتم به یه رنگی میرسدم که ....

تو این ۴ ماهه دارم دیوونه میشم.

چند وقته خواب راحت ندارم

نمیدونم

دیگه راحت اشکم در نمی یاد

حالا که گریه دوای دردمه             ********                چرا چشمام اشکاشو کم میاره

اشکهای شمع چقدر زیباست با اینکه میسوزه و اشک میریزه هیچی نمیگه چون با تمام وجود میسوزه.

نمی دونم تا حالا شده یه بغض بزرگی تو گلوتون باشه و نتونین اونو بازش کنید

خیلی سخته وقتی می خواد باز بشه تنها نباشی

وقتی هم تنهایی هی گلوتو فشار بده ولی باز نشه

انگار از سرمای هوا و ... اونم یخ زده فدای گل یخ زده دلم.

می خوام تا آخر عمر سکوت کنم انگار هرکی سکوت می کنه خیالش راحت تره و فکر بقیه رو نمی کنه که همه غم خودش رو روی همه غم بقیه اضافه می کنه که لبریز بشن و ....

این روزگار چه بد روزگاریه

مگه یه دل آروم خواستن خیلیه؟

مگه از دنیا هیچ غم نخواستن خیلیه؟

مگه تنهای تنها بدون دغدغه زندگی کردن خیلیه؟

مگه ............................................................... خیلیه؟

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:21 توسط dj_30na |


خداحافظ ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:15 توسط dj_30na |


« نمی دانم دوستت داشتم يا نه؟

گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.

گفتی برو! انگار محکم تر از هميشه بود.

مهربانيت رنگ باخت.گفتم به خاطر يک موجود خاکی رهايم می کنی؟

سکوت کردی.گفتی برو!

فرياد زدم نگاهم کن... نگاهم نکردی.

نمی ديدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببينم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.

گفتی جانشين من است خليفه است...»

دیدار

 

روزی که تو را دیدم

رگبار و خروشان شد

                         دریای وجود من

اشکی ز سر شوقت

                      در چشم دلم جاری

بی خود ز خود و دنیا

گشتم، تو شدی دنیام!

 

من! آن منِ خسته و درمانده!

دلکنده ز دنیاها!

در عالم رویاها

                 آغوش در آغوشت

                                 لبخند به لبخندت

تو که بودی که پس از تو خنده ها هم رفت

تو چه هستی که کنون بعد ازگذر سالیان دراز

گرمای عشقت می سوزدم با ذکر نامت!

دانم نمیدانی تو حال این شکسته

کنون که در غم هجرت نشسته

دارم تمنایی ز حق درباره ی تو

خندان نگه دارت لبت تا آخر عمر

شادی ز من دور و به تو نزدیک باشد

غم همچو عشق تو به من نزدیک و

                                          همچو یاد من دور از تو باشد

 

افسوس و هزار افسوس

بگذشت دگر آن روز...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 10:9 توسط dj_30na |


تو بزرگ ترين سوالی كه تا امروز بي جوابه نه تو بيداری نه تو خواب نه تو قصه و كتابه برای دونستن تو همه ي دنيا رو گشتم از ميون آتش و باد خشكی و دريا گذشتم تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم بي جواب اومدم اما حالا از خودت مي پرسم تو رو بايد از كدوم شب از كدوم ستاره پرسيد از كدوم فال و كدوم شعر پرسيد و دوباره پرسيد تو رو بايد از كدوم گل از كدوم گلخونه بوييد تو رو بايد با كدوم اسب از كدوم قبيله دزديد غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد اون ور اينجا و اونجا اون ور امروز و فردا عمق روح آبي آب ته ذهن سبز صحرا مثل زندگي مثل عشق تو هميشه جاري هستي تو صراحت طلوع و نفس هر بيداري هستي مثل خورشيد مثل دريا روشني و با صراحت تو صميميت آبي واسه شستن جراحت غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد تو رو از صداي قلبم لحظه به لحظه شنيدم تو رو حس كردم تو رگهام من تو رو نفس كشيدم مثل حس كردن گرما يا حضور يه صدايي به تو اما نرسيدم ندونستم تو كجايي تو رو بايد از كي پرسيد تو رو بايد با چی سنجيد تو رو حس مي كنم اما كاشكی چشمام تو رو می ديد غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چی پرسيد از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 19:27 توسط dj_30na |


هر چی می خوام برات بگم قصه دل واپسیه هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه قصه تو قصه من قصه عاشق بودنه حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود حیف که همیشه این روزا !خاطره میشه خیلی زود یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود دست من از تو می نوشت،قلب من از تو می سرود اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت انگار نمیشه دور بود و پیش کسی دل جا گذاشت شاید اینم یه قصه بود که قهرماناش ما بودیم ما که به غیر از دل خوش دنبال چیزی نبودیم حالا دیگه تو فال ما نشونه عاشقی نیست دیگه نمیشه گفت که عشق چیزی همیشه موندنیست
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 19:25 توسط dj_30na |


شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟" استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم " استاد گفت: "عشق یعنی همین!" شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟" استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. " استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 19:23 توسط dj_30na |


 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 19:15 توسط dj_30na |


روزگاری منو دل ساکن کوی بودیم یاد آن روزها بخیر
نامرد بی مهر رفت بی وفا دلم تنها ترین دلهاست اینجا
که از دست رفاقت تیر خورده
دلم با پای لنگ لنگون تن زخمی شو از کوی تو برده
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 15:30 توسط dj_30na |


سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:

« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز

گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»

والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.

پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»

پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.

پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»

والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما

خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند خود را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند.

فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت!!

 

                   

بیاید بدون هیچ چشمداشتی همدیگه رو دوست داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

که هدف اون مهربون هم از خلقت همین بـــــــــــوده...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 15:21 توسط dj_30na |


باز کن پنجره را

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
                                                         

   دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
   فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
    سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را                                                                                    باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا 
     اي هميشه آبي اي هميشه دريا
     اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
                                                                                       

 سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
 اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

 

 به من ایمان بیاور

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 15:18 توسط dj_30na |


وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

  وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

 قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهوقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

  وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..

وقتي بزرگ مي شوي..

 قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

                                                    مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

 

به خاطر همین میترسم یه روز بهم بگن که بزرگ شدم...

بیاید هیچوقت دلامون و بخاطر بزرگ شدن زیر پا نذاریم... 

بیایداین دل معصوم و توو کوچه های گذر زمان تنها نذاریم..

بیاید همیشه فرشته بمونیم حتی اگه نتونستیم بالهامون و به کسی نشون بدیم.....!!!!!

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 15:16 توسط dj_30na |


تو تماشاگه خلقی و من از باده ی شوق مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

Image hosting by TinyPic                               Image hosting by TinyPic                      Image hosting by TinyPic

 

تـحمل کردن زيباست ، اگر قرار باشـد روزي به تــــو برسـم انتـظار لحظه ها آسان است ، اگر

  قرار باشـد تــــو را ببينـم زندگي شيرين است ، اگر قرار باشـد مزه ي دستان تــــو را بچشـم

مشکلات حل مي شود ، اگر قرار باشـد روزي کنار تــــو باشـم اشک ها به لبخند تبديل می شود

                        اگر قرار باشـد تــــو را حتي يک بار ببوسـم

Image hosting by TinyPic

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تا از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت)2
غریب اشنا دوست دارم بیا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
(می شینم می شمرم روزا و لحظه ها)
بگیر دست منو تو اون دستات
(تا برگردی بیای بازم اینجا)
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من ازادم

***

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 15:11 توسط dj_30na |





تقدیم به بهترینم

تقدیم به بهترینم :

اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

 

وقتی می شی نیاز من ، اگه نباشی پیش من

 

بازم که بیقرارم و دلواپس نگاه تو

 

تموم هستی منی ، بمون  همیشه پیش من

ا

گه شدم عاشق تو ، نذار که بیتاب بمونم

 

لالایی شبام توای ، نذار که بی خواب بمونم

 

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

 

فقط یه چیزی ازت می خوام ، همیشه عاشق بمونی

 

دوست دارم خیلی کمه ، ولی جز این چیزی نبود

 

واژه ها رو ولش کنیم ، عشقم و از چشام بخون

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد .

زن مکالمه را کشف کرد و شایعه را اختراع کرد .

 

مرد کارتهای بازی را کشف کرد و قما ررا اختراع کرد .

زن قمار را کشف کرد و سحر و جادورا اختراع کرد .

 

مرد دوستی را کشف کرد و عشق را اختراع کرد .

زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد .

 

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد .

زن پول را کشف کرد و خرید را اختراع کرد .

 

مرد چیزهای زیادی کشف کرد و اختراع کرد

ولی زن همچنان مشغول خرید کردن است .

 


 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:49 توسط dj_30na |


تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مينوازم

 

 كودك احساسم در باران رها شده است خيس اشفته وتماشايي ، بكذاريد دراين حال بماند!كودكي جه دوران تميزي است به چشمه ا ي در كوهستان مي ماند يا به درياجه اي سرشار از ماهيان سرخ .اي كاش اين دوره را ازسربگيرم يا دست كم فصلي از ان در اغوش كشم

 

 

عشق یعنی چه ؟ ؟ ؟ . . .

97977754767676757755___
________66868686849840327946___
_______________575654&_________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___1722545325981_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________
____________89004_____________

 

 

عشق يعني چه؟


از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم


از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم


از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم


از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ


از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است


از پدر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني تو


از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان نرسيدم


شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد


شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب



عشق يعني چه؟ ..............

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:46 توسط dj_30na |


نقطه ها در هم آميختند . . . خطها شکستند . . . زمان کشيده شد . . . و حال تو مرا می خواهی . . . نمی دانم که چه هنگام من هم نقطه ای خواهم شد . . . حال هم شايد نقطه ای باشم . . . در پس آسمانی پر از نقطه های نورانی و خاموش . . . می روم تا به نور برسم . . . سو سو های نور که از روبرويم می آيند و می روند و شايد اين منم که سرگشته و گم از کنارشان عبور می کنم . . . اين آخرين نقطه است يا آن يکی ؟ اين آخرين سوسو است يا آن يکی ؟ اين آخرين راه است يا آن يکی ؟ . . . ان يکی . . .آری آن يکی . . . يکی بوده و يکی هست

     

 

 

به مرادم روی آوردم همه چی را با تلخی شروع کرد
به دفتر خاطراتم روی آوردم، تلخی های گذشته را به یادم آاورد
به گذشته روی آوردم که پر از درد و غصه بود
به آینده روی آوردم هنوز وقتش نبود
به دریا روی آوردم خروشان شد
به شمع روی آوردم اشک ریخت و خاموش شود
به ابر روی آوردم باران شد و بارید
به آتش روی آوردم خاکستر شد
به رنگین کمان روی آوردم رنگ زیبایش را از دست داد
به چشمه روی آوردم خشک شد وبی آب شد
به پرندگان روی آوردم آوای غم سرودند
به زمان روی آوردم دفتر غم برویم گشود.

به تو روی اوردم....رو ازت سالم می خواهم دفتر رحمتت رو بگشا

 

 

در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو

 

 

 

 

تا شقايق هست.....
 
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .

                                                                 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:44 توسط dj_30na |


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
... نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
:در دل ذخيره مي کنم
باشد براي روز مبادا
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما چه کسي مي داند؟
شايد
امروز نيز مبادا
!باشد
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
...نه بايد ها
هر روز بي تو
! روز مباداست

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:38 توسط dj_30na |


در زندگي هميشه جايي براي دو فنجان قهوه براي صرف با يک دوست هست!

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر از پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: "بله ".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. " در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانشجويان خنديدند.
در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: " حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند – خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود.
سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده. "
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين.
هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين.
اول مواظب توپهاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند. "
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،

هميشه در اون جايي براي دو فنجان قهوه براي صرف با يک دوست هست!

بال هايت را کجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!



لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:37 توسط dj_30na |


به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟

شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را ...
كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر بنود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت ...
گم كرده ام خويش را ...
گم مي كنم خويش را ...
بين گفتن و انديشيدن ...
بين گريزو ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست ...
هر بار كه خود را بين سياه و سپيد وا مي اندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم ...
چرا تو هيچ وقت تو نيستي ؟ ...
من يه دست گم شده نيستم ...
من همان نيستم كه تو گفتي ...
زودتر از ان كه پرواز كني پريدي ...
من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران ...
و « تو » تو نيستي ..
به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي
 

آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟

بگذار دنيا مرا ناديده بگيرد ، بگذار زندگي کمر به قتلم ببندد ،
بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمني کند، آرزوهايم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پايم را زنجير کند ...
ولي باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنيا خواهم گرفت .
مي گويند :" خواستن توانستن است" ...
مي گويند:" تنها کسي نمي تواند که نا اميد است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر مي شود کسي نخواهد زندگي کند ؟
نخواهد برخيزد و بايستد؟
همه اين نتوانستن هاي قدرتمند نااميدي درپي دارد ولي من نا اميد نيستم،
باز هم مي گويم: "من از سلاله ي درختانم تنفس هواي مانده ملولم مي کند ...پرنده اي که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ي درختانم و درختان ايستاده مي ميرند، من به ميدان زندگي پشت نمي کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگي خواهم گرفت ، من مي خواهم معجزه کنم ، مگر نه اينکه خداوند معجزه را به دستان برگزيدگانش جاري ميسازد ؟و مگر نه اينکه او مرا برگزيده براي اين امتحان خطير ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من مي خواهم معجزه کنم ...
حتي اگر روزي زندگي با تلخي هايش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببيند ... پاهايم را تا زانو قطع ميکنم، تا باز هم ايستاده باشم .
...معجزه يعني من ، يعني تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهيم کرد، شک نکن !
آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟
زندگي سهم کمي نيست ، مگر شک داري ؟
در رگ زنده ي اين هستي خواب آلوده
باور معجزه جاريست ، مگر شک داري ؟


سرزمين من آن سوي تو !
آن سوي دريچه هاي نگاه توست !


در سکوتي دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله اي به اندازه هزار سال نوري بين خودم و تو مي بينم ...
تو گذشتي از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه اي به سوي تو !
نمي دانم !
به گمانم دريچه ي نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگي را خوب ديد و نواي باران را شنيد ...
کسي آن سوي سرزمين خواب من موسيقي باران را زمزمه مي کند ...
و به گمانم هراس هاي عاشقي من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوي سرزمين واقعي و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزميني دور از رويا ...
سرزميني زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوي تو !
آن سوي دريچه هاي نگاه توست !
دريچه هايي که بسته اي حتي به روي خودت ...
کافي ست نگاهي کني به ستاره اي که آن گوشه آسمان به تو چشمک مي زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو مي ماني و ستاره ...
تو مي ماني و نواي باران ...
تو مي ماني ... و شايد من ...
فقط کافي ست نگاهت را کمي سبز کني ؛
آن وقت سرزمين بي رنگت ؛
رنگي مي گيرد آن چنان خيال انگيز
که خيال هاي مرا هم غرق در خود مي کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و
خيال هاي هراس انگيز دوري از تو ...
دوري از تو و نگاه مبهمت


 
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:35 توسط dj_30na |


و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي کني

و قصر کوچک مرا شبي خراب مي کني

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب مي کني

من از کنار پنجره تو را نگاه مي کنم

و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني

چه ساده در ازاي يک نگاه پاک و ماندني

مرا هزار بار از خجالت آب مي کني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

و کمتر از غريبه اي مرا حساب مي کني!

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:31 توسط dj_30na |


عشق

 مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد .

دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت .

پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست .

هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .

عشق ناتمام مي گويد : من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .

عشق تمام مي گويد : من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .

در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ .

محال است عاشق باشي و عاقل .

عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .

عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد .

عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود .

عشق غلبه خيال بر خرد است .

مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار .

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .

با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:28 توسط dj_30na |


 قرار است امشب دو ماهي بميرند
که ديگر سراغي ز دريا نگيرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهاي پيرند
و بوي جهنم که آيد از اين شهر
و مردان اينجا چه نا سر به زيرند
تمام فصولي که مي آيد امسال
بدون شک از ابتدا سردسيرند
بعيد است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگيرند
و يک سال ديگر گذشت و نفسهام
از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند
شب سرد و بي انتهاي زمستان
قدمها مردد ولي ناگزيرند
دو خط موازي رسيدن ندارند
دو خط موازي فقط هم مسيرند
  
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:26 توسط dj_30na |


تا کدوم ستاره دنباله تو باشم اخه ...؟
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
**********************************************

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:23 توسط dj_30na |


Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:20 توسط dj_30na |


Image hosting by TinyPic

 پس ازآن غروب رفتن ... اولین طلوع من باش .

پس از آن غروب رفتن ... اولین طلوع من باش ... من رسیدم رو به آخر ... تو بیا شروع من باش ... شب و از غصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ... خط بکش رو جای پای ... گریه های آخر من ... اسمتو ببخش به لبهام ... بی تو خالیه نفسهام ... خط بکش رو باور من... زیر سایهبون دستام ...خواب سبز رازقی باش ... عاشق همیشگی باش ... خسته ام از تلخی شب ... تو طلوع زندگی باش

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:13 توسط dj_30na |


آيا دوست داشن با عشق فرق دارد ؟

عشق توانايي تقسيم آنچه داري بين خود و ديگري است كه با شناخت خود و ديگري حاصل مي‌گردد .

 

عشق چيست ؟ آيا تماماً حس است ؟ آيا با فكر هدايت مي شود ؟ عشق واقعي چيست ؟ آيا دوست داشن با عشق فرق دارد ؟ آيا مي‌توان دوست داشتن را به عشق حقيقي تبديل كرد ؟ اصلاً عشق چگونه بوجود مي آيد ؟ عشق را مي‌توان بوجود آورد يا بوجود مي‌آيد ؟
وقتي از بسياري از افراد بپرسند عشق چيست ؟ اغلب پاسخشان در جهتي است كه انگار عشق فقط پركننده نقاط ضعف آنهاست و مفهوم عشق را فقط در دريافت كردن مي بينند . يا وقتي بپرسيد چگونه عاشق مي‌شويد ؟
پاسخشان در ديد اول آنها نسبت به فرد يا محيط خلاصه مي شود در صورتي كه آن چيزي كه اول مي‌بينند فقط مي‌تواند يك نقطه جذاب باشد و فقط دوست داشتن است كه لازم است و لي كافي نيست چون شناخت كافي نيست . يا وقتي مي پرسيد عشق واقعي چيست ؟ بعضي ها مي‌گويند عشق به خدا ، بعضي ديگر مي گويند مخصوص عارفان است كه در نهايت خود را ناتوان براي رسيدن به آن مي‌بينند .
عشق توانايي تقسيم آنچه داري بين خود و ديگري ( ديگران ) است كه با شناخت خود و ديگري حاصل مي‌گردد . پس هم به خود احترام گذاشته اي كه لايق داشتن چيزي باشي و هم توانايي بخشيدن و قراردادن سهمي از آن را براي ديگران داري كه اينها نتيجه شناخت است . نتيجه هر شناختي رسيدن به زيبايي است ، زيبايي كه منشاء آن زيباترين است ، پس نتيجه هر عشقي هم درك زيبايي و هم تكامل و رشد و فرديت است . هر چه عشق كاملتر و واقعي تر شود ما را به منبع واقعي عشق يعني الهه زيبايي مي‌رساند . اصلاً عشق راهي بسوي پروردگانر است . عشق ترس‌ ما را از بين مي برد ، همچون نسيمي خنك ، خنك است نه داغ و نه سرد .
پس آيا اينطور نيست كه راه رسيدن به عشق واقعي ، شناخت واقعي باشد ؟ آيا اينطور نيست كه وقتي خوب ببيني ، خوب عاشق مي‌شوي ؟

Image hosting by TinyPic

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 15:10 توسط dj_30na |