اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛
...خبرم کن
... بهت قول نميدم که
ميخندونمت
.ولی می تونم باهات گريه کنم
...اگه يه روز خواستی در بری
...حتماً خبرم کن
،قول نميدم که ازت بخوام وايسی
.اما می تونم باهات بيام
...اما
اگه يه روز سراغم رو گرفتی
...و خبری نشد
...سريع به ديدنم بيا
...احتمالاً بهت احتياج دار
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
21:15 توسط
dj_30na
|
جمعي از متخصصان اين سؤال را براي گروهي از كودكان بين 4 تا 8 ساله مطرح كردند كه" عشق چيست؟ " پاسخ هايي كه دريافت كرده اند بسيار وسيع تر و عميق تر از آن بوده كه كسي بتواند تصور كند. بخوانيد و خودتان مشاهده كنيد.
عشق وقتیه که مادر بزرگ من آرتروز گرفته، نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم این کار رو براش میکنه ، حتی حالا که دستاش آرتروز گرفتن .
عشق وقتیه که شما واسه غذا خوردن میری بیرون و بیشتر چيبس خودتون رو میدید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده.
عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست میکنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباسهای خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباس جدید بگیره.
عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
21:14 توسط
dj_30na
|
لطفا به آرشيو سزي بزنيد تا ببينيد چنتا مطلب جديد گذاشتم
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
21:9 توسط
dj_30na
|
وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت...
وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد...
وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم و بگم که چقدر دوست دارم ...
هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت...
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
20:58 توسط
dj_30na
|
زندگی مال تو ،مرگ مال من ، سادگی مال تو ،غم مال من ،راحتی مالتو ،گرفتاری مال من،
اصلاً همه مال تو ، ولی تو مال من
من سراپا...
من سرا پا عشقم ،من پراز تصویرم ، من پراز همه ی شوق یک تصمیم ،من پر از فریادم ، اتش بی تابم ،
دل تو جنس بهار نخورد اتش من بر بالت، تو پر از خواستنی شعر پرواز منی، من سرا پا اشکم من پراز اغازم،
من فقط عشق رسیدن به تو در دل دارم.
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:22 توسط
dj_30na
|
به کي بگم که دوريت خواب شبامو برده
همين روزهاست بهت بگن چشم انتظارت مرده
به کي بگم غم تو حسابي داغونم کرد
واسه دوري از تو خسته و حيرونم کرد
کي باورش ميشه من خون آبه گريه کردم
عمرو جونيامو به جاده هديه کردم
گلهاي ياس و مريم شاهد اين گذارن
مي خوام که زندگي کنم اگه اونا بزارن
دلم برات چه تنگه دنيا دلش چه سنگه
ميدونه خيلي پيرم مي خواد باهام بجنگه
دنيا حسابي ما رو دوره خودش دونده
صبرم زياده اما عمري ديگه نمونده
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:21 توسط
dj_30na
|
من نباشم کی تو رویا موهات رو ناز میکنه؟
کی با بالای شکسته با تو پرواز میکنه؟
راست بگو من که نباشم اخمای پیشانیتو کی میاد دونه به دونه با حوصله باز میکنه؟
من نباشم کی با ساز تو سازش میکنه؟
کی با فریادت با حس عاشقی جواب میده؟
من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده؟
با تموم غم و درد و دیوونگیت... من نباشم کی واس خوابت لالایی میخونه؟
تو تو هر هوایی باشی باز تو دنیات میمیونه؟
من نباشم کی بازم بهت میگه عاشقتم؟
اگه حتی دلم رو بشکنیو ببری از دنیا.
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:21 توسط
dj_30na
|
آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... اگه نشد ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... !
آدمي كه عاشق شد ... هيچ وقت با رفتن عشقش به آرامش نميرسه ... اگه رسيد ... اون عشق نيست ... !
آدمي كه عاشق شد ... آرامش رو فقط تو آغوش عشقش ميبينه ... اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... !
آدم اگه عاشق شد ... هيچ وقت اون عشق رو فراموش نميكنه حتي اگه ازش دور بشه و همه درهاي بينشون بسته بشه ... اگه فراموش كرد ... اون عشق نيست ... !!!
آدمي كه عاشق شد ... !!!
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:20 توسط
dj_30na
|
ذکر خداوندی یعنی یک معلم و مربی الهی که شب و روز در همه ی لحظات عمر با انسان است.(علامه جعفری)
نخستین گام به سوی دانایی این است که بدانیم نادانیم.(لرد دیوید سیسیل)
بر این باورم که نخستین نشان انسانهای حقیقتا بزرگ فروتنی است.(جان راسکین)
برای بهره مند شدن از آزادی باید خود را مهار کنیم.(ویرجینیا وولف)
خیر و شری نیست جز اینکه ساخته و پرداخته ی ذهن باشد.(ویلیام شکسپیر)
تحسین شدن,حتی توسط یک نفر بسیار اثر بخش است.(ساموئل جانسن)
انسان همیشه پیش از آنچه تصور میکند,میتواند انجام دهد.(هنری فورد)
فرصت را چسب بچسبید,زندگی سراسر یک فرصت است.(دیل کارنگی)
غنیترین شخص کسی است که به آنچه دارد قانع باشد.(رابرت سی سویج)
آنجا که فرصت به پایان میرسد,عشق آغاز میشود.(توماس آکونیاس)
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:20 توسط
dj_30na
|
منتظر نمانید.زمانی مناسب تر از اکنون وجود ندارد.از همین نقطه ای که ایستاده اید با همین ابزار و امکاناتی که در اختیار دارید کار را ادامه دهید.همینطور که پیش میروید ابزارها و امکانات بهتر, مناسب تر را پیدا میکنید.(ناپلئون هیل)
هر چه عمر بیشتر میکنیم بیشتر اطمینان پیدا میکنیم که تفاوت عمده ی انسان ها ,تفاوت بین انسان ضعیف و قوی,بین انسان بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده ی استوار و خلل ناپذیر آنهاست.به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص میکند دو را بیشتر پیش و رو ندارد:یا مرگ یا پیروزی(سر توماس فاول باکستون)
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:19 توسط
dj_30na
|
سلام به بهترین دوست و بهانه ام برای زندگی!
چه لحظه ها که تو زندگیم گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی.چه دقیقه ها که حضورت رو فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی ,چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور ,تو رو که پشت همهی موفقیت های من قایم شده بودی , از یاد بردم ,اما تو همیشه به یادم بودی .چه روزهایی که سرم رو تو لاکم کردم و تو غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برایم فرستادی دست و پا زدم ,اما تو همیشه کاری رو کردی که به صلاح منه.چه ماه هایی رو که باهات قهر کردم و فکر میکردم که من رو دوست نداری ,اما تو با توفیق یه کار خوب به من ثابت کردی که دوستم داری و چه سالهایی که تو خلوتم ازت نترسیدم اما تو همیشه من رو بخشیدی که بتونم دوباره ادامه بدم.وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه اوردم تو پناهم دادی. وقتی تو زندهگیام سرنوشت,منو سر دو راهی قرار داد تو راه درست رو بهم نشون دادی , وقتی از ادم های دوروبرم دلم گرفت و دنیا غم هاشو بهم ارزونی کرد تو به قلب من ارامش دادی ,تو با حضورت به خنده هام هدف دادی به گریه هام دلیل دادی به زندگیم و به نفس کشیدنم رنگ دادی.وقتی ازت سوال کردم جواب سوال هام رو دادی.وقتی میسوختم تو لذت پختن روحم رو به من چشوندی ,وقتی قلبم تپید تو همه ی عظمت بزرگیتو تو قلب کوچیک من جا دادی.وقتی برای اولین بار از دیگران حرف ناحق شنیدم راه تازه ای برام باز کردی تا گذشت و بخشش رو یاد بگیرم.
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم معادله ی زندگی نه غصه خوردن واس نداشته هاست ,نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیزای دیگه ای دادی اون وقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اونچه که هست باید مهربون باشم.
وقتی بعضی دعاهام و زود اجابت کردی ,بعضی ها رو دیر و بعضی ها رو اصل, فهمیدم باید برای رسیدن کمی عجله کرد ,گاهی صبر کرد و گاهی کنار کشید.وقتی دیگران دردو دلاشون رو به من گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگران بارش سنگین تر از غصه های خودمه ,اونوقت توی وجودم شیرینی به یاد دیگران بودن رو چشیدم .وقتی دیگران فقط با گفتن یه جمله همش ارزش و اعتبارم رو زیر سوال بردن اون وقت فهمیدم بعضی ادم ها معنای واقعی خیلی چیزا رو درک نمیکنن ,پس یاد گرفتم بیشتر به ادم ها برای پیدا کردن راه درست فرصت بدهم.
تو,توی پستی و بلندی های زندگی خیلی چیزا بهم یاد دادی و من هر چی بیشتر یاد گرفتم بیشتر فهمیدم که نمیدونم و چیزای زیادی برای یاد گرفتن باقی مونده. و من مطمئنم تو همه ی اون چیزا رو بهم یاد میدی.قصه های زیادی پیش رومه, تا منو قدمی به شناخت خودم و قدمی به سوی تو و شاید قدمی به لقای تو نزدیکتر کنه.من همهی داشته هام رو مدیون تو هستم.زندگی وقتی برای من معنای زنده بودن میده که تو کنارم باشی چون میدونم تو همهی اون چیزایی که لازمه من بدونم بهم میگی.زندگی بهانه میخواهد چه بهانه ای قشنگ تر از تو.
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت مي كنم
تنها بنايي که اگر بلرزد ، محکمتر مي شود ، دل است
آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کرديم،چه نوشي،چه سرانجام افتاد
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت...
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:18 توسط
dj_30na
|
به دنبال تو می گردم
تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شاید چشم هایم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عیان سازم
که شاید دست هایم را به دامانت بیاویزم
و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار این جهان بیرون رویم
و ساغری از باده ی آتش به کام یکدگر ریزیم
که قدری از فراز عشق بالاتر رویم
و درد را غم زار دل سازیم
که قدری محو در چشمان هم باشیم...
.
به خونه ی منم بیای خوشحال میشم
پس منتظرتم...
تا فرصتی دیگر...بدرود
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:15 توسط
dj_30na
|
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
نقشه های طلایی و قول های بی حساب کتاب
قرار های یواشکی ساعت های پر تب و تاب
خیال می کردم نباشی دنیا به اخر می رسه
اگه یه روز بری سفر عمر منم سر می رسه
بازی دیگه تموم شده به اخر خط رسیدیم
معنی عاشق شدن رو اخرش هم نفهمیدیم
یادش بخیر اون روزا که خواب های رنگی می دیدیم
دنیای با هم بودن رو پر از قشنگی می دیدیم
من بودم وتو بودی و هزار تا وعده و بعید
یه قصه رویای بود شاهزاده با اسب سفید
من مرد قصه هات بودم تو هم عروس رویا هام
سوار کالسکه نورخیال میرفتیم پا به پا
قصه ما به سر رسید دنیا به اخر نرسید
دلی که پا بند تو بود از تو عاشقی برید
بازی دیگه تموم شده به اخر خط رسیدیم
معنی عاشق شدن رو اخرش هم نفهمیدیم
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:10 توسط
dj_30na
|
می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...
زندگی دوباره آغاز می شود ...
باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
من نبودن را ترجيح می دهم ...
خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
که تو اینجا چه می کنی؟!
احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
همین و همین !
کولهبارم را بستهام
برای یک سفر طولانی
به مقصدی نامعلوم
همراه قاب عکسم
و خیال تو
- خدا نگهدار
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:3 توسط
dj_30na
|
دیشب دوباره خوابت رو دیدم. توی خوابم، باز اومدی روی تخت چوبی گوشه ی حیاط کنار من نشستی و با اون چشمای مهربونت زل زدی به من. انگار که با نگاهت داشتی منو نوازش می کردی. می دونی یک چیزی هست که تو بیداری هیچ وقت نتونستم بهت بگم. یعنی اون وقتها که می شد باهات حرف زد که من اصلا از این چیزها سر در نمی آوردم. نمی فهمیدم وقتی کسی رو دوست دارم می بایست بهش بگم. اما دیشب تو خواب زبونم باز شد و گفتم اون چیزی رو که باید می گفتم. آره بهت گفتم دوستت دارم با صدای بلند داد زدم خیلی دوستت دارم. تو هم وقتی اینو شنیدی باز نگاهم کردی و این بار لبخند زدی. لبخندی که تا زنده ام شیرینی اش رو فراموش نمی کنم.
حالا دوست دارم بازم بهت بگم، این بار تو بیداری و با صدای بلند تر،فقط حیف که نیستی که صدامو بشنوی افسوس...
همیشه گلهای باغچه در حضور تو خوشحالتر بودند. اون گلهای لاله عباسی که هر روز از دست تو آب می خوردند،اون آفتاب گردون ها که بعضی وقتها شک می کردم که شاید به دیدن تو بیشتر احتیاج دارند تا به دیدن خورشید، اون درخت فندق، همون که سوگلی تو بود و تا تو بودی هر روز مغرورتر از قبل شاخه هایش رو به بالا حرکت می کرد و انگار همتایی روی زمین براش پیدا نمی شد. همون که وقتی دیگه نیومدی مثل بنفشه سر بر زانوی غم گذاشت و تمام وجودش یک قطره اشک شد و ریخت. حتی اون جفت یاکریم هایی که تازه یک گوشه ای رو سقف ایوون جاخوش کرده بودند وقتی تو بودی قشنگتر می خوندند. راستش هر وقت می روم تو حیاط همه شون نبودن تو رو داد می زنند و حتی اگر من بخوام فراموشت کنم اونها نمی گذارند.
یادمه وقتی رفته بودی سفر تو هم دلت برای ما تنگ شده بود. تو هم دلت حال و هوای گلهای لاله عباسی رو کرده بود. یادته تو نامه هات یکسره سفارش می کردی که جون تو و جون اون گل و گیاها، البته این نگرانیت باعث نشده بود که ما رو یادت بره. می دونی اینو وقتی فهمیدم که شعری رو که برای من سروده بودی خوندم. با اینکه اون وقتا همه ی شعر رو نفهمیدم اما وقتی خوندنمش فهمیدم که تو هم دلت به دل ما بنده.
کاش الان بودی تا بهت بگم که هنوز دوستت دارم و ذره ذره ی وجودم از تو حکایت می کنند. اصلا اگر تو نبودی من هم نبودم.
و حالا یک خواهشی ازت دارم: من که تو بیداری از دیدنت محروم شده ام دیگه لااقل توی خواب منو از دیدن خودت محروم نکن. قرار ما باشد هر شب توی خواب من، خدا هم شاهد. یادت نره منتظرتم
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:1 توسط
dj_30na
|
دیشب داشتم با دستهام خوبیهات و میشمردم
انگشت کم اوردم.........
دستهات و به من میدی؟!
مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم...
اشك گونه هايم را پاك کن و بر پيشانيم بوسه بزن
... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم
دوستت دارم همچون باران
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
12:0 توسط
dj_30na
|
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش
رنگ رخسارت تغییر می کند
وصدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد
مهم نیست که او مال تو باشد
مهم این است که فقط باشد
زندگی کند ، نفس بکشد و لذّت ببرد
دوست داشتن هميشه گفتن نيست، گاه نگاه است و سكوت
عاشقت خواهم ماند، بي آنکه بداني. دوستت خواهم داشت، بي آنکه بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست، بي آنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد، بي هيچ حرارتي. اين گونه شايد احساسم نميرد
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:56 توسط
dj_30na
|
عاشق و مجنونت شدم ناخونده مهمونت شدم كلي پريشونت شدم اما بازم نيومدي قهوه ي فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم خاك تو گلدونت اما بازم نيومدي برف زمستونت شدم رسوا و حيرونت شدم چيك چيك ناودونت شدم اما بازم نيومدي آفتاب و بارونت شدم اشكاي غلتونت شدم عطر گلابدونت شدم اما بازم نيومدي ماه تو ايوونت شدم خراب و حيرونت شدم گل گلستونت شدم اما بازم نيومدي دنا و هامونت شدم نزديكتر از جوونت شدم رگت شدم خونت شدم اما بازم نيومدي
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:53 توسط
dj_30na
|
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سوال
دیدن دوباره تو فقط اون خواب اون و خیال
لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه
هیچ کی مثل من بلد نیست قدر چشم هات رو بدونه
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سوال
دیدن دوباره تو فقط اون خواب اون و خیال
رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیچ کی مثل تو بلد نیست دلم رو بسوزونه
تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو می مونم
تو دیگه رفتی که رفتی نمی ای پشم میدونم
اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار
با چشم های خیس و گریون من می گم خدا نگهدار
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:51 توسط
dj_30na
|
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در زمستان دشت كاغذ ها
پنجه هايم جرقه مي بارد
شعر ديوانه ي تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتش ها
آري آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا هراسيدن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر خواب آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم درتو
كس نيابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته بر بال گم روياها
همره روزها سفر گيرم
بگريزم ز مرز دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم … تو… پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو… بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريايي است
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفان
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بروم در ميان صحرا ها
سر بسايم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست.
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:42 توسط
dj_30na
|
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
+++ به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
+++ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي
+++ آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟
+++ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+++ سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "
+++ هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند
+++ لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...
+++ يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
+++ فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .
+++ يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است
+++ عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .
+++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.
+++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.
+++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد. (باربارا دي آنجليس)
+++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند. (باربارا دي آنجليس)
+++ آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند. (باربارا دي آنجليس)
+++ عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. (باربارا دي آنجليس)
+++ تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد. (باربارا دي آنجليس)
+++ ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو)
+++ اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز)
+++ شما بدون تسلط بر خود نمي توانيد فاتح ديگران باشيد. (کيم وو چونگ)
+++ عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است. (گوته)
+++ اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد خبري باز نيامد
+++ خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند
+++ عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )
+++ محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست. (سمنون محب
+++ عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد . (بوبن)
+++ عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
+++ اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست
+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
+++ نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه
نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه
نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم
+++ بهاي عشق چيست بجز عشق ؟ (ماري لولا)
+++ اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود.
+++ هميشه هر چيزي را که دوست داري به دست نمي آوريم پس بياييد آنچه را که به دست مي آوريم دوست بداريم.
+++ چه خوب مي شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را باهوس و حقيقت رابا واقعيت و حلال را با حرام و دنيا رابا عقبي و رحمان را با شيطان
+++ در عزاي عشق نشسته ام و هيچ نمي گويم همه گويند كه ... هي !! فلاني عاشق است ؟؟؟
+++ وقتي از كسي كينهاي به دل ميگيري در واقع دشمن را به قلب خود راه داده و براي او جايي تعيين كردهاي. سعي كن خانه دلت را تنها از دوستان پركني و هرگز گوشهاي از آن را در اختيار دشمنان نگذاري
+++ هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهدار
+++ تو را آتش عشق اگر بسوخت مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت. (مولوي)
+++ قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. (فرانسيس كافكا)
+++ بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم
+++ عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
+++ هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه
+++ عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:41 توسط
dj_30na
|
روزی
خواهم آمد،وپیامی خواهم اورد.
دررگ ها ،نورخواهم ریخت.
وصداخواهم درداد:ای سبدهاتان پرخواب!سیب
آوردم،سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگرخواهم بخشید.
کورراخواهم گفت:چه تماشادارد باغ!
دوره گردی خواهم شد،کوچه هاراخواهم گشت؛جار
خواهم زدای شبنم ،شبنم،شبنم
رهگذرخواهدگفت:راستی را ،شب تاریک است،
کهکشانی خواهمدادش.
روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر رابرگردن او
خواهم آویخت.
هرچه دشنام،ازلب هاخواهم برچید.
هرچه دیوار،ازجاخواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمدبارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد،چشمان رابا خورشید،دل ها رابا
عشق،سایه ها رابا اب،شاخه ها را با باد.
وبهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها
باد بادک ها،به هواخواهم برد.
گلدان ها،آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسبان،گاوان،علف سبزنوازش خواهم ریخت
مادیان تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه،من مگسهایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هردیواری،میخکی خواهم کاشت.
پای هرپنجره ای شعری خواهم خواند
هرکلاغیرا، کاجی خواهم داغد.
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم ررفت
نورخواهم خورد
دوست خواهم داشت
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:38 توسط
dj_30na
|
ما همیشه کسی را دوست داریم
کسی که در میان لوله های زمخت ذهنمان
از یک ذره شروع می شو د و آن قدر بزرگ می شود
که روزی دیگر نمی توانیم پنهانش کنیم
ما همیشه کسی را دوست داشته ایم شاید....
و شاید توی روزهای بی معنی مسخره
که پشت هم روی ما خاک می پاشند
کسی در جایی.....
در نقطه ای از ذهنمان
هنوز حضور دارد
من همیشه تو را دوست داشته ام شاید.....
و هنوز نمی دانم
چگونه به تو بفهمانم
که تنهایی چقدر سخت است
و من چقدر راحت می ترسم
از حضور سایه های ناگهانی آدم ها
از هجوم ریخته بر سرم
من همیشه تنها بوده ام شاید....
و هنوز نمی توانم بفهمم
چرا نتوانستی تنهاییم را پر کنی؟
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:34 توسط
dj_30na
|
سلام
اولین باره دارم حرف میزنم....
شایدم آخرین..
نمی خواستم بفهمی من کیم
اصلا هستم؟
بیا بیا جلو با تمام زورت وشگوونم بگیر..
اصلا گوش بده ببینم
تو صدای نفسای بریده بریدم رو می شنوی؟
کر که نیستی نه؟
یا لااقل هنوز که کر نشدی شدی؟
لعنتی حرف بزن من دارم برای تو می نویسم برای اولین...
می دونم
می دونم حالت از من ...
از نوشته هام..
از نقطه های آخر حرفام....
آره میدونم داره به هم می خوره
ولی آخه پس من چی؟
مگه من دل ندارم؟
مگه من نمی تونم رو اعصابت قدم بزنم؟
مگه من حق ندارم دستاتو بگیرم؟
توی گوشت آروم زمزمه کنم..
هی..من دوست دارم خره...
بیشتر از همه....
چرا همیشه تو می تونی داد بزنی...
زمزمه کنی.....
دستامو.....
اه...لعنت به تو .. به دستات...
کاش هنوز بودی و وقت بود تا تمام ناگفته ها نکرده هامو جبران کنم....
این جوری نگام نکن...
آره خره...
من تو رم دوست دارم...
بیشتر از همه....
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:32 توسط
dj_30na
|
من سالهاست زندگی می کنم..
و تا به حال نفهمیدم که خدا کجاست؟
که خدا کی می خواهد بیاید؟
و آرزوهای ما را که روی هم تلنبار می شود
یکی یکی بخواند...
و اگر خیلی التماس کنیم..آنها را بر آورده کند....
من سالهاست روی زمین زندگی می کنم...
و تا به حال نفهمیدم که دنیا چرا همیشه دور سرم می گردد؟
که چرا آدم ها یک شکلند؟
که چرا من هیچ شباهتی با پدرم ندارم...
و هیچ وقت دوست نداشته ام توی لاین های سرعت
با ماشینم بازی کنم
من چند صد روزی هست که دارم زندگی می کنم...
و در این همه زمان طولانی...
هنوز نفهمیدم...
که چرا باید توی هوای غبار آلود نفس کشید؟
که چرا درخت ها باید قطع شوند؟
چرا ما هیچ کس را نداریم؟
و همیشه این قدر از تنهایی وتاریکی می ترسیم؟
کی فاصله ی بین انگشت هایمان قرار است پر شود؟
چقدر دیگر باید طول بکشد؟
تو چی؟
چند صد روز است که زندگی می کنی؟
به نظر تو این همه زنده بودن سخت نیست؟
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:31 توسط
dj_30na
|
گر یه می کنم
گریه می کنم
و به روی خودم نمی آورم
گریه ام به خاطر توست...
مهربان می شوم....
می خندم حتی...
و به روی خودم نمی آورم
دلم برایت تنگ شده است....
بغض می کنم..
می خندم....
و به روی خودم نمی آورم
که دوستت دارم....
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:30 توسط
dj_30na
|
اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو به تو رسیدو تو رو دید
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
11:14 توسط
dj_30na
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلي ... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نمي خوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن
لينك مطلب | نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
ساعت
10:59 توسط
dj_30na
|
كلي مطلب جديد اظافه كردم لطفا به آرشيو هفته سوم دي ماه برويد
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
12:2 توسط
dj_30na
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
پس نتیجه می گیریم قدر مادر هامونو بدونیم
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
12:1 توسط
dj_30na
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
فروغ فرخ زاد
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:58 توسط
dj_30na
|
سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
.
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
اي کاش همه وقت ، جواب صداقت ها بدون ثمر نباشه
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:57 توسط
dj_30na
|
سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز:
يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .
دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .
هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري از افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:57 توسط
dj_30na
|
---------------------------------------------------------------------
مصاحبه اي جالب بين شيطان و انسان
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:56 توسط
dj_30na
|
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت:اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت:به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت:به خوب جايي مي روي
سالك گفت:چرا ؟
پير مرد گفت:من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت:پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت:تا راست چه باشد
سالك گفت:آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت:در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت:نه
پير مرد گفت:مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت:ندانم
پير مرد گفت:چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت:خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت:اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت:براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت:نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت:ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت:پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت:حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت:بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت:با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت:اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت:تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت:لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت:عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت:به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت:لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت:ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت:با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت:بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت:دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت:هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت:به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت:اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت:آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت:آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت:پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت:آري
پير مرد گفت:اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت:آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت:پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت:پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت:تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت:آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت:نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت:همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت:اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت:چرا ؟
مرد گفت:ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت:شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت:تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت:چه ديدي ؟
سالك گفت:خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت:وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي.
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:54 توسط
dj_30na
|
هيچوقت فکر کردي که چرا ؟
وقتي ميخواي بري تو رويا چشماتو ميبندي ؟
وقتي ميخواي گريه کني چشماتو ميبندي ؟
وقتي که ميخواي ببوسيش چشماتو ميبندي ؟
آخه قشنگترين لحظات زندگي قابل ديدن نيستن
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:47 توسط
dj_30na
|
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:47 توسط
dj_30na
|
یه جایی اینارو خوندم با اینکه اینجا جای مناسبی نبود ولی دلم نیومد شما اینها رو نخونید .
به خوبی خودتون بدی منو ببخشید
smsهای زیبا
نازنين شوهرم ! حدود دو ساعته كه دير كردي.اميدوارم هر جا هستي خوش باشي!فقط كمي نگران شدم.منو بي خبر نذار!
همسر خوبم !البته به هوش و حافظه تو ايمان دارم اما ميدونم مشغلت زياده.شب
شد و چيزي يادت نمونده !پس از طرف تو تولدم رو به خودم تبريك ميگم!
تكيه گاه خوبم سفرت به خير! تو هواپيما كه چشمات رو بستي ميام پيشت!
شوهر خوبم!خواستم بهت ياد آوري كنم كه امروز سالگرد ازدواج خواهرته!تبريك يادت نره!
سلام عزيزم!روزت به خير هر چي "دوستت دارم" تو دنيا پيشكش چشماي قشنگت!
خانم خوبم !دوست دارم وقتي از سر كار بر مي گردم،اون سنجاق سر ياسي رنگ رو به موهات زده باشي.آخه اين جوري هزار بار خوشگل تر مي شي !
آقاي دوست داشتني! هر چه قدر هم كه كار داريد ناهار فراموش نشود لطفا!!
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:46 توسط
dj_30na
|
تو که التماس می کنی
او که ناز می کند
تو که کاسه گدایی به دست گرفتی و
او که حقارت درونش را
پشت عشوه هایش مخفی کرده
چه ها که به نام عشق نکردیم
عشق ،ظاهر زیبای
درون گندیده تو بود
آنجا که گل سرخ می فروختی و
"دوستت دارم " می خریدی
و چه ها که به نام عشق نکردیم
انتظار
و
انتظار
و
انتظار
و لحظه هایی
که هر لحظه اش
دشنه ای بود
که به خود می زدی از پشت
چه ها که به نام عشق نکردیم
چه شب ها که صبح کردی
بر بستری که خود را
به دو کلام پوچ "دوستت دارم " فروختی !
و چه ها که به نام عشق نکردیم ....
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:46 توسط
dj_30na
|
خداوند فرمود .......
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
او به من گفت :
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
من نيز چنين كردم و
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
از او پرسيدم : خدايا ، چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
و خدا فرمود :
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:45 توسط
dj_30na
|
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد،فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروزدر زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی.
فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.
من با صبر و شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.
هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست،شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم.من ، بیش از آنکه تو بدانی، صبر پیشه کردم ، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من ، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی. چقدر مکالمه یک طرفه و یکجانبه سخت است!!!!
بسیار خوب، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشی .
"دوست تو،خدا"
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:44 توسط
dj_30na
|
حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......
ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....
به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:39 توسط
dj_30na
|
تا حالا به بالهای یه جوجه اردک دقت کردید؟ بالاش خیلی کوچیکن.خیلی کوچیکتر از جثه اش , اینو به خاطر این میگم که بالهای جوجه های مرغ,خروس و طوطی و... بزرگترند. تا حالا به این موضوع توجه کردید که چقدر به بالهای خودشون مینازن؟با چه احساسی اونارو تمیز میکنن و با چه غروری اونارو تو هوا تکون میدن؟اینارو به خاطر این میگم که یه بار دوستم توی پارک به مسخره گفت: ببین این اردکه چجوری بال میزنه, فکر کرده عقابه...
دیدم راست میگه. واقعا این اردکا چه اعتمادی به خودشون دارن, به خصوص وقتی توی جمع بقیه پرنده ها باشن, انگار میخوان از اونا کم نیارن.چه خوبه ما هم مثل اردک بال بزنیم. قدر تمام چیزایی رو که توی زندگی داریم بدونیم وبه اونا بنازیم. اردک هیچ وقت نمیگه چرا بالهام کوچیکن, چون یه نوک بزرگ داره وهیچ وقت نمیگه چرا قدرت پرواز ندارم, چون پاهای قوی برای شنا داره.
پس خودمونو با دیگران مقایسه نکنیمو ناشکر نباشیم. و بدونیم اون چیزی رو که داریم بهترینه و ما در نوع خودمون بی نظیریم. در این صورت راحت توی رودخونه زندگی شنا خواهیم کرد
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:37 توسط
dj_30na
|
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:37 توسط
dj_30na
|
عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود.
حالتی داشتم وصف ناپذیر گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشو تو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردمکاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:36 توسط
dj_30na
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:35 توسط
dj_30na
|
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟
او در جواب گفت
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:31 توسط
dj_30na
|
آن جا که عشق خیمه زد، جای عقل نیست(سعدی)
برای مرد،عشق و محبت،لذت زندگی و برای زن،خود زندگی است(دکتر سپهری)
بهشت این دنیا عشق است و وفاداری(محمد حجازی)
آنجا که عشق نمیابید عشق ارزانی کنید عشق خواهید یافت(یوحنا)
عشق بلائیست که همه خواستارش هستند(افلاطون)
وقتی که موضوع عشق در کار است پای عقل میلنگد(متر لینگ)
هیچ شکنجه دردناک تر از این نیست که انسان نه عشق بورزد و نه عشق نثار او شود(کامل موکلییر)
عشق معما ی زندگی است(هریه)
عشق و عاشقی همه را شاعر میکند(افلاطون)
عاشق حقیقی سعادت محبوبش را در نظر دارد(آلفرددوموسه)
عشق،بهتره از ذره بین ،هر چیز خوب معشوق را بزرگ میکند(سیدنی)
عشق،تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد.(افلاطون)
تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است.(کامو)
سعادتمند واقعی کسی است که از یک عشق پاک بهره مند باشد.(تولستوی)
اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم.(مادر ترزا)
زندگی با عشق،هرگز تیره نیست.(لئو بوسکالیا)
عشق چراغ زندگی است.(تاگور)
عشق میوه ی تمام فصل هاست و دست همه کس به رخسارش نمیرسد(مادر ترزا)
گل بی آفتاب نمیشکفد و سعادت بدون عشق بوجود نمی آید(ماکسیم گورکی)
مشکلی نیست که عشق گره از کارش نگشاید(امت فاکس)
پر بار ترین گنج،قلبی عاشق است که با همه در آرامش است(جی پی واسوانی)
هر کس با عشق الهی متحد شود اندکی از بهشت را در زمین می آفریند(کاترین پاندر)
لينك مطلب | نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385
ساعت
11:28 توسط
dj_30na
|
لينك مطلب | نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385
ساعت
11:30 توسط
dj_30na
|